تاریخ نگارش: چهارشنبه 9 تیر 1395 + نظرات ()

آب و ماهی

 

ماهى به آب گفتا، من عاشق تو هستم

از لذت حضورت، مى را نخورده مستم

 

آیا تو می پذیرى، عشق خداییم را؟

تا این که بر نتابى، دیگر جداییم را؟

 

آب روان به ماهى، گفتا که باشد اما

لطفا بده مجالى، تا صبح روز فردا

 

باید که خلوتى با، افکار خود نمایم

اینجا بمان که فردا، با پاسخت بیایم

 

ماهی قبول کرد و، آب روان گذر کرد

تنها براى یک شب، از پیش او سفر کرد

 

وقتى که آمدش باز، تا این که گوید آرى

یک حجله دید و عکسى، بر آن به یادگارى

 

خود را ز پیش ماهى، دیشب که برده بودش

آن شاه ماهى عشق، بى آب مرده بودش

 

نالید و یادش افتاد، از ماهى آن صدایی

وقتى که گفت با عشق، می میرم از جدایى

 

ای کاش آب می ماند، آن شب کنار ماهی

ماهی دلش نمی مرد، از درد بی وفایی

 

آری من و شما هم، مانند آب و ماهی

یک لحظه غفلت از هم، یعنی همین جدایی

 




طبقه بندی: شعر و مشاعره، 
برچسب ها:آب و ماهی، شاه ماهى عشق، ماهى عشق، ماهى، عشق، عاشق،
داغ کن - کلوب دات کام

...