تبلیغات
هِنــــا و مِنـــــا - مطالب داستان و حکایت
هِنــــا و مِنـــــا
درسی، آموزشی، مدیریت و معاونت، پرورشـی، تحقیق، پژوهش، سرگرمی، بهداشتی، پزشكی
حكایت اره

حكایت آشنایی

حكایت پادشاه و كنیزك

حكایت باغ خدا، دست خدا، چوب خدا

حكایت اشك رایگان

حكایت استر و اشتر

حكایت آهو در طویله خران

داستان آرزوی زن

داستان آرزوی پیرزن

داستان آرزوی پر ماجرا

داستان آرزوهای شب کریسمس

داستان آرزوهای بزرگ

داستان آرزو

داستان آرزو

داستان آرزو

داستان آرایشگر و خدا

داستان آرایشگر ناشی

داستان آرایشگر امریكایی و مهندس ایرانی

داستان آرامش

داستان دانش آموز و خدا

داستان آرام كردن كودك

داستان آرام ترین انسان

داستان آدمخواران

داستان اثبات عشق

داستان ابومسلم خراسانی

داستان ابوریحان بیرونی و مزدور

داستان ابلیس و فرعون

داستان آدم هفت خط

داستان آدرس بهشت و جهنم

داستان آداب دعا

داستان آخوند و مرد روستایی

داستان آخوند مكار

داستان چراغ

داستان چاپلوسی شیمیایی

حكایت با سیه دل چه سود گفتن وعظ

داستان پاتوق

داستان ابراهیم و عزرائیل

داستان با خودم غریبه شدم

داستان آخرین كمك

داستان آخرین آغوش

داستان آتش گرفتن خانه

داستان آتش بر فراز کوه

داستان آبدارچی در مایکروسافت

داستان آب كوثر



داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده

حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده



طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستانهای کوتاه، داستانهای آموزنده حکایت،
یکشنبه 5 اردیبهشت 1395----[ نظرات ]

حکایت از شایعه بترسید

 هفتصد سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند. کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند. پیر زنی از آنجا رد می شد. ناگهان پیرزن ایستاد و گفت به نظرم مناره مسجد کج است!

کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت!

چوب بیاورید. کارگر بیاورید. چوب را به مناره تکیه دهید. حالا همه با هم. فشار دهید. فشار!!! و مرتب از پیر زن می پرسید مادر درست شد؟

بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد.

کارگران گفتند مگر می شود مناره را با فشار صاف کرد؟

 معمار گفت: نه! ولی می توان جلوی شایعه را گرفت!

اگر پیرزن می رفت و به اشتباه به مردم می گفت مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا می گرفت. دیگر هرگز نمی شد مناره را در نظر مردم صاف کرد.

ولی من الان با یک چوب و کمی فشار، مناره را برای همیشه صاف کردم!!!

 

از شایعه بترسید!

اگر به موقع وارد عمل شوید براحتی مناره زندگیتان صاف خواهد شد!!






طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،
جمعه 13 آذر 1394----[ نظرات ]

حکایت انیشتین فراموشکار

معروف است که یک بار اینشتین در امریکا با قطار در حال مسافرت بوده که مامور قطار برای دیدن بلیط سر می رسد اما اینشتین هر چه که می گردد بلیط را پیدا نمی کند.

مامور که این وضع را می بیند از کوپه او دور می شود در حالی که می گوید: حضرت استاد، کیست که شما را نشناسد و یا شک کند شما بلیط نگرفته اید. نیازی به نشان دادن بلیط نیست.

اینشتین سری به نشانه تشکر تکان می دهد. مامور بعد از تمام کردن کوپه های دیگر این واگن، نگاهی به عقب می اندازد اما متوجه می شود اینشتین همچنان در حال گشتن است.

برمی گردد و می گوید: پروفسور اینشتین، گفتم که شما را می شناسم و نیازی به بلیط نیست، چرا باز هم نگرانید؟

اینشتین جواب می دهد: اینهایی که گفتی خودم هم می دانم، دنبال بلیط هستم ببینم به کجا دارم می روم.




طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: حکایت انیشتین فراموشکار، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،
سه شنبه 26 آبان 1394----[ نظرات ]

حکایت باخت سنگین کاسپارف

کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت.

همه تعجب کردند و علت را جویا شدند.

او گفت اصلاً در بازی با او نمی دانستم که آماتور است،

برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت، بودم.

گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می کردم.

اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم.

تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم.

آن قدر در پی حرکت های او بودم که مهره های خودم را گم کردم.

بعد که مات شدم، فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود.

بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم.

«تمام حرکت ها از سر حیله نیست. آن قدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم می کنیم و می بازیم!»

بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه هامون می کنیم این است که:

نیمه می شنویم، یک چهارم می فهمیم، هیچی فکر نمی کنیم و دوبرابر واکنش نشان می دهیم.




طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: حکایت باخت سنگین کاسپارف، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،
سه شنبه 26 آبان 1394----[ نظرات ]

حکایت باخت سنگین کاسپارف

کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت.

همه تعجب کردند و علت را جویا شدند.

او گفت اصلاً در بازی با او نمی دانستم که آماتور است،

برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت، بودم.

گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می کردم.

اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم.

تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم.

آن قدر در پی حرکت های او بودم که مهره های خودم را گم کردم.

بعد که مات شدم، فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود.

بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم.

«تمام حرکت ها از سر حیله نیست. آن قدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم می کنیم و می بازیم!»

بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه هامون می کنیم این است که:

نیمه می شنویم، یک چهارم می فهمیم، هیچی فکر نمی کنیم و دوبرابر واکنش نشان می دهیم.




طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: حکایت باخت سنگین کاسپارف، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،
یکشنبه 24 آبان 1394----[ نظرات ]

داستان کودک با هوش

روزی کشاورزی متوجه شد ساعت طلای میراث خانوادگی اش را در انبار علوفه گم کرده است.

بعد از آنکه در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودک که بیرون انبار مشغول بازی بودند کمک خواست و وعده داد هرکس آن را پیدا کند جایزه می گیرد.

به محض اینکه اسم جایزه برده شد کودکان به درون انبار هجوم بردند و تمام کپه های علوفه را گشتند اما باز هم ساعت پیدا نشد.

همین که کودکان نا امید از انبار خارج شدند پسرکی نزد کشاورز آمد و از او خواست فرصتی دیگر به او بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت. کودک مصممی به نظر می رسید. باخود اندیشید: چرا که نه؟

پس کودک به تنهایی درون انبار رفت و بعد از مدتی به همراه ساعت از انبار خارج شد. کشاورز شادمان و متحیر از او پرسید چگونه موفق شدی در حالی که بقیه کودکان نتوانستند؟

کودک پاسخ داد: من کار زیادی نکردم، فقط آرام روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم. به سمتش حرکت کردم و آن را یافتم.

 

ذهن وقتی در آرامش است بهتر از ذهن پرمشغله کار می کند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد تا ببینید چطور باید زندگی خود را آن گونه که می خواهید سرو سامان دهید.




طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده، داستان کودک با هوش،
جمعه 8 آبان 1394----[ نظرات ]

داستان دزد و كاسب

ناخدا ترسی را شنیدم كه همه روزخسبیدی و چون شب در آمدی، بر دیوار خانه مردمان شدی و هر چه باب دندان بودی، ربودی.

یكی می كوفت درب ! خانه ام دوش

كه بارت می برم بی اجر و بی مزد

اگر در وا كنی منّت پذیرم

بگفتم:كیستی؟ گفتا: منم، دزد

فی الجمله مرا رگ امر به معروف و نهی از منكر بجنبید. وقتی، آستینش گرفتم كه: شرم نداری كه شام تاریك از بهر غارت به خانه مردمان درآیی؟

گفت: شرم دارم كه شب می روم وگرنه چون فلان كاسب، به روز روشن راه مردمان می زدم.

ای دوست، نیش سوزن ما را مكن قیاس

با كا سبی كه تیر جگر دوز می زند

فرق است بین حضرت ایشان و من، كه من

راهی كه شام می زنم، او روز می زند

گفتمش:  قدم بر «دیده مخلص» نه



طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،
سه شنبه 28 مهر 1394----[ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 15 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

بهترین مطالب درسی، آموزشی، مدیریت و معاونت، پرورشـی، تحقیق، پژوهش، سرگرمی، بهداشتی، پزشكی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :