تبلیغات
هِنــــا و مِنـــــا - مطالب داستان و حکایت
هِنــــا و مِنـــــا
درسی، آموزشی، مدیریت و معاونت، پرورشـی، تحقیق، پژوهش، سرگرمی، بهداشتی، پزشكی

داستان دزد و آیه الكرسی

پدر ابوبكربن نوح از قول دوستش در نهروان می گوید: عادت داشتم هر شبآیة الكرسی را می خواندم و بر دكان می دمیدم. شبی یادم رفت بخوانم، به خانه رفتم وقت خواب یادم آمد و آن را خواندم و به اطراف دكان دمیدم . فردا دكان را باز كردم دیدم دزدی هرچه در دكان است جمع كرده و مردی آنجا نشسته.

 گفتم: كیستی و اینجا چه می كنی؟

آن مرد گفت: داد نزن. من چیزی از تو نبرده ام. نگاه كن تمام متاع تو موجود است. من اینها را بستم. هر گاه خواستم ببرم، درب را نیافتم . چون بر زمین نهادم و نشان كردم باز تا خواستم ببرم، درب دیوار شد. شب را به این بلا بسر بردم تا اینكه تو درب را باز كردی.

 اكنون اگر خواهی مرا عفو كن كه من توبه كردم و چیزی هم از تو نبرده ام. آن مرد گوید دست از او برداشتم و خدا را شكر كردم.




طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،
جمعه 13 شهریور 1394----[ نظرات ]

سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش

این متن عاشقانه و بی نظیر به عنوان پر لایک ترین متن سال در کتاب گینس ثبت شده است.

 

همسر من ناگهان مریض شد، او ۳۰ پوند از وزنش را از دست داد، بی اختیار گریه می کرد.

 خوشحال نبود، از سردرد و ناراحتی اعصاب رنج می برد. ساعات کمی می خوابید و همیشه خسته بود. رابطه ما در آستانه جدایی بود، او داشت زیبایی اش را از دست می داد و حاضر به بازی در هیچ فیلمی نبود.

من امیدی نداشتم و فکر می کردم به زودی طلاق خواهیم گرفت. وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود.

 اول دعا کردم، ناگهان تصمیم دیگری گرفتم.

می دانستم من زیباترین زن زمین را دارم. او بت زیبایی بیش از نیمی از زنان و مردان زمین است.

و من شروع به سرریز کردن او با گل و بوسه و عشق کردم.

و هر لحظه او را سورپرایز می کردم.

فقط برای او زندگی می کردم.

در جمع فقط در مورد او صحبت می کردم.

او را در مقابل دوستان مشترک مان ستایش می کردم.

او روز به روز شکوفا می شد. هر روز بهتر می شد، وزن خود را بدست آورد، دیگر عصبی نبود.

و من نمی دانستم که عشق تا این حد توانایی دارد.

و پس از آن متوجه یک مطلب شدم:

 

زن بازتابی از رفتار مردش است.

اگر شما زنی را تا نقطه جنون دوست بدارید، او هم به همان مجنون تبدیل خواهد شد.




طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار در مورد زندگی خصوصی اش، سخنرانی براد پیت در مراسم اسکار، سخنرانی براد پیت، کتاب گینس، متن عاشقانه، رابطه زن و مرد، عشق در زندگی زن و مرد،
دوشنبه 5 مرداد 1394----[ نظرات ]

داستان عشق مرد و زن

زوجی که تنها دو سال از زندگیشان گذشته بود، بتدریج با مشکلاتی در جریان مراورات خود مواجه شدند به گونه ای که زن معتقد بود از این زندگی بی معنا بیزار است، وی احساس می کرد که شوهرش طرفدار رمانتیسم نیست و ایده آل و آرمان بی توجه می باشد. بدین سبب روزی از روزها، به شوهرش گفت که باید از هم جدا شویم، اما شوهر پرسید: چرا؟



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،
چهارشنبه 24 تیر 1394----[ نظرات ]

روزها از پی هم سپری می شد، در تمام این روزها نه به دیدن کسی می رفتم و نه اجازه دیدارم را به کسی می دادم، حتی افراد قبیله خودم، حتی پدر و برادرم.

صبح ها از چادر بیرون می رفتم و روی بلندترین تپه دشت می نشستم و ساعت ها بر آرزوهای بر باد رفته ام اشک می ریختم...





داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده



طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،
سه شنبه 26 خرداد 1394----[ نظرات ]

داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده

داستان خون بس

این داستان بیان كننده یكی از هزاران آداب و رسوم غلطی است كه در اقوام مختلف ایران از جمله لرستان حاكم بوده و هم اكنون نیز كم و بیش مردم این قوم با برخی از این رسوم زندگی می كنند.

لطفا داستان را به طور كامل مطالعه بفرمایید

من دختر ایلاتی پر شر و شوری بودم، با هزاران امید و آرزو در سرم. پسرهای جوان ایل، آرزوی ازدواج با من را داشتند ولی من اهداف بالاتری در سر می پروراندم.

آرزو داشتم درس بخوانم و دکتر بشوم تا بتوانم به ایل و طایفه خود خدمت کنم. اطرافیانم می گفتند اگر به شهر بزرگی برای تحصیل بروی، دیگر به ایل باز نخواهی گشت و ماندگار می شوی، ولی من مصمم بودم که به زادگاهم و نزد نزدیکانم که همخونم بودند بازگردم و به آنها خدمت کنم. اما ...

گاهی چرخ روزگار، مسیری کاملا متفاوت از رویاهای ما برایمان تدارک دیده است.






طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،
سه شنبه 26 خرداد 1394----[ نظرات ]

حکایت ﺍﯾﮑﺮ ﮐﺎﺳﯿﺎﺱ

ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺑﺎﻧﺎﻥ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺑﺎﻥ ﺗﯿﻢ ﻣﻠﻰ ﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺋﺎﻝ ﻣﺎﺩﺭﯾﺪ ﺻﺎﺣﺐ ﺭﮐﻮﺭﺩﻫﺎﻯ ﻋﺠﯿﺐ ﻭ ﻏﺮﯾﺒﻰ ﺷﺪﻩ، ﻫﻔﺘﻪ ﻗﺒﻞ ﮐﺎﺭﻯ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻗﻠﺐ ﻫﻤﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﻯ ﻋﺎﻃﻔﻰ ﺭﺍ ﻟﺮﺯﺍﻧﺪ.

ﻇﺎﻫﺮﺍً ‏«ﺍﯾﮑﺮ‏» ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﻮﺟﻮﺍﻥ ۱۳ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﻧﻘﺺ ﻋﻀﻮ ﺑﻮﺩﻩ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ.

ﭘﺴﺮﮎ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺑﺎﻥ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﺍﺳﭙﺎﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﺍﻭ ﻣﻰ ﺭﻭﺩ ﻭ ﻣﻰ ﮔﻮﯾﺪ:

‏«ﺁﻗﺎﻯ ﮐﺎﺳﯿﺎﺱ ... ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺯﻯ ﺑﺎ ﭘﺮﺗﻐﺎﻝ، ﺗﻮ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪﻯ ﭘﻨﺎﻟﺘﻰ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﻨﻰ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻯ ﺍﺳﺘﺜﻨﺎﯾﻰ، ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩﯾﻢ».


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: حکایت ﺍﯾﮑﺮ ﮐﺎﺳﯿﺎﺱ، ﺍﯾﮑﺮ ﮐﺎﺳﯿﺎﺱ، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های کوتاه و آموزنده، حکایت های کوتاه و مفید،
جمعه 22 خرداد 1394----[ نظرات ]

حکایت چکمه های کدخدا

وای که ردپای دزد آبادی ما، چقدر شبیه چکمه های کدخداست!

روزی که رد پای به جا مانده، شبیه چکمه های کدخدا بود! یکی می گفت: دزد، چکمه های کدخدا را دزدیده و ...

دیگری می گفت: چکمه های دزد  شبیه چکمه کدخدا بوده و ...

 

خلاصه هرکسی به طریقی واقعیت را توجیه می کرد تا اینکه دیوانه ای فریاد برآورد که:

مردم! دزد، خود کدخداست!!!...

اهل آبادی پوزخندی زدند و گفتند:

کدخدا! به دل نگیر،  او مجنون است،  دیوانه است و ...

 

ولی فقط کدخدا فهمید که تنها عاقل آبادی اوست...

از فردای آن روز، دیگر کسی آن مجنون را ندید!! و وقتی احوالش را جویا می شدند، کدخدا می گفت: دزد او را کشته است!

کدخدا واقعیت را می گفت؛ ولی درک مردم از واقعیت، فرسنگ ها فاصله داشت.

سیمین بهبهانی




طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: حکایت چکمه های کدخدا، سیمین بهبهانی، چکمه های کدخدا،
دوشنبه 11 خرداد 1394----[ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 15 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

بهترین مطالب درسی، آموزشی، مدیریت و معاونت، پرورشـی، تحقیق، پژوهش، سرگرمی، بهداشتی، پزشكی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :