تبلیغات
هِنــــا و مِنـــــا - مطالب داستان و حکایت
هِنــــا و مِنـــــا
درسی، آموزشی، مدیریت و معاونت، پرورشـی، تحقیق، پژوهش، سرگرمی، بهداشتی، پزشكی

حکایت ابلیس و فرعون

ابلیس نزد فرعون آمد در حالی که فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد.

ابلیس به او گفت: کــسی می تواند که این خوشه انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟

فرعون گفت: نه

ابلیس با جادوگری و سحر آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد.

فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری.

ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت چگونه ادعای خدایی می کنی؟




طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های کوتاه و آموزنده، حکایت های کوتاه و مفید،
دنبالک ها: ویریا،
جمعه 15 اسفند 1393----[ نظرات ]

حكایت روی درخت گلابی

زن بدكاری می خواست پیش چشم شوهرش با مرد دیگری همبستر شود. به شوهر خود گفت كه عزیزم من می روم بالای درخت گلابی و میوه می چینم. تو میوه ها را بگیر. همین كه زن به بالای درخت رسید از آن بالا به شوهرش نگاه كرد و شروع كرد به گریستن. شوهر پرسید: چه شده؟ چرا گریه می كنی؟


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: حکایت آموزنده از مولوی، حکایت کوتاه و آموزنده از مولوی، حکایت های آموزنده از مولوی، حکایت های کوتاه و آموزنده از مولوی، حکایت های مولوی، حکایت های کوتاهی از مولوی، حکایت های کوتاهی از مولانا،
چهارشنبه 13 اسفند 1393----[ نظرات ]

حكایت پرهیز از ستیز با نااهلان

عمرو لیث صفارى دومین پادشاه خاندان صفارى (265 - 287 ه ق) برادر یعقوب لیث، غلامانى داشت. یكى از غلامانش فرار كرده بود، چند نفر به دنبال او رفتند و او را گرفته، نزد شاه آوردند. یكى از وزیران شاه كه نسبت به آن غلام سابقه سویى داشت، به شاه گفت: این غلام را اعدام كن تا سایر غلامان مانند او فرار نكنند.

آن غلام با كمال فروتنى به شاه گفت:

هرچه رود بر سرم چون تو پسندى روا است

بنده چه دعوى كند؟ حكم خداوند راست

ولى از آنجا كه من پرورده نعمت خاندان شما هستم، نمى خواهم در قیامت به خاطر ریختن خون من، گرفتار قصاص گردى، اجازه بده این وزیر را (كه سعى در اعدام من مى كند) بكشم، آنگاه به خاطر قصاص او، مرا اعدام كن، تا به حق مرا كشته باشى و در قیامت، بازخواست نشوى.

شاه از پیشنهاد او، بى اختیار خندید و به وزیر گفت: مصلحت چه مى دانى ؟

وزیر گفت: براى خدا، به عنوان صدقه گور پدرت، این بیچاره را آزاد كن، تا بلایى به سر من نیاورد، گناه از من است و سخن حكیمان درست است كه گویند:

چو كردى با كلوخ انداز پیكار

سر خود را به نادانى شكستى

چو تیر انداختى بر روى دشمن

چنین دان كاندر آماجش نشستى

حكایت هایی از سعدی

 باب اول - در سیرت پادشاهان




طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده، حكایت پرهیز از ستیز با نااهلان،
یکشنبه 10 اسفند 1393----[ نظرات ]

حکایت شناخت خلیفه

از وردکی پرسیدند: که امیرالمومنین شناسی؟

گفت: شناسم.

گفتند: چندم خلیفه بود؟

گفت: من ندانم خلیفه چندم بود. فقط میدانم همانست که حسین او را در دشت کربلا شهید کرد.

عبید زاكانی




طبقه بندی: داستان و حکایت، سرگرمی و تفریحی،
برچسب ها: حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی، حکایت های کوتاه عبید زاکانی، طنزهای عبید زاکانی، طنزهای کوتاه عبید زاکانی، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، لطیفه های کوتاهی از عبید زاکانی،
یکشنبه 10 اسفند 1393----[ نظرات ]

داستان گدای شاکی

شب که می‌شود حوصله‌ها مانند سایه ماه کوتاه است و کمرنگ. داستانک، قلقلکی کوتاه برای فکر و روحمان است تا در ساعات پایانی شب، لحظات کوتاه امروز را با خواندن جملاتی کوتاه بهتر و بیشتر قدر بدانیم.

گدایی در خانه ای را کوبید و گفت: نانی بدهید که گرسنه ام.

اهل خانه گفتند: امروز نان نداریم.

گدا گفت: میوه ای برایم بیاورید.

گفتند: میوه هم نداریم.

گفت: پس حداقل قدری آب بدهید.

گفتند: هنوز سقا آب نیاورده است.

گدا گفت: حال که چنین است قدری روغن بدهید.

گفتند: روغنمان کجا بود؟

گدا گفت: ای بیچاره ها، پس چرا در خانه نشسته اید؟ برخیزید تا به اتفاق هم به گدایی برویم.




طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: داستان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان های کوتاه، داستان های آموزنده،
چهارشنبه 6 اسفند 1393----[ نظرات ]


http://uupload.ir/files/dw4i_mor.jpg


حکایت مور و حضرت سلیمان

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟

مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.

مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم...

حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.

مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد.

تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی است.




طبقه بندی: داستان و حکایت،
برچسب ها: حکایت مور و حضرت سلیمان، حکایت مور، حضرت سلیمان، حکایت، مور و حضرت سلیمان،
جمعه 17 بهمن 1393----[ نظرات ]

کتاب الکترونیکی چهل داستان و چهل حدیث پیامبر اکرم (ص)


 

مراحل استفاده از کتاب:

 

1.       بر محمد و آل محمد صلوات بفرستید

2.       برنامه را دانلود کنید

3.       برنامه را از حالت زیپ خارج کنید

4.       سیستم خود را یک بار ریست کنید

5.       نرم افزار را اجرا کنید و استفاده کنید

6.       بنده حقیر را دعا کنید.



 




طبقه بندی: داستان و حکایت، نکات كوتاه و آموزنده، دینی و مذهبی، کامپیوتر و اینترنت،
برچسب ها: حضرت محمد، صلوات، کتاب الکترونیکی، چهل داستان، چهل حدیث، پیامبر اکرم، پیامبر اسلام،
چهارشنبه 1 بهمن 1393----[ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 15 :: ... 4 5 6 7 8 9 10 ...

درباره وبلاگ

بهترین مطالب درسی، آموزشی، مدیریت و معاونت، پرورشـی، تحقیق، پژوهش، سرگرمی، بهداشتی، پزشكی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :