تبلیغات
هِنــــا و مِنـــــا - مطالب ابر حکایت آموزنده
تاریخ نگارش: جمعه 30 فروردین 1398 + نظرات ()
باخت سنگین کاسپارف

کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت.

همه تعجب کردند و علت را جویا شدند.

او گفت اصلاً در بازی با او نمی دانستم که آماتور است،

برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت، بودم.

گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می کردم.

اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم.

تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم.

آن قدر در پی حرکت های او بودم که مهره های خودم را گم کردم.

بعد که مات شدم، فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود.

بازی را باختم اما درس بزرگی گرفتم.

«تمام حرکت ها از سر حیله نیست. آن قدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم می کنیم و می بازیم!»

بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه هامون می کنیم این است که:

نیمه می شنویم، یک چهارم می فهمیم، هیچی فکر نمی کنیم و دوبرابر واکنش نشان می دهیم.



ادامه مطلب
برچسب ها:باخت سنگین کاسپارف، حکایت باخت سنگین کاسپارف، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده،
داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ نگارش: دوشنبه 15 خرداد 1396 + نظرات ()

حکایت ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ

ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ ﺑﺮﺍﯼ نجات ﮐﻮﺩﮎ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺳﯿﻢ ﺧﺎﺭﺩﺍﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﺮﻟﯿﻦ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﺩ.

ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺷﺪ.

حکایت ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ


ادامه مطلب




ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:حکایت ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ، حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های آموزنده،
داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ نگارش: سه شنبه 15 فروردین 1396 + نظرات ()

حکایت آقامحمدخان قاجار و شغال ها

 

شبی  آقامحمدخان قاجار نتوانست از زوزه ی شغالان بخوابد. صبح که از خواب برخاست مشاورانش را فراخواند و از آنها کیفری بایسته را برای شغالان طلب کرد.

هر یک کیفری سخت را برای شغالان پیشنهاد کردند. اما ا و هیچ یک را نپسندید و مجازاتی سخت تر را برای شغالان جستجو می کرد. دستور داد تمامی  شغالانی را که در آن حوالی یافت می شد، را بیابند و زنده به حضورش آورند.

وقتی  شغالان را به حضورش آوردند، بر گردن تمامی آنها زنگوله ای آویخت و آنها را دوباره در صحرا رها کرد. طعمه ها از صدای زنگوله شغالان می گریختند و هیچ یک نتوانستند طعمه ای شکار کنند. چند روزی بدین نحو سپری شد تا همگی  از گرسنگی مُردند.

 

- ایران در دوره سلطنت قاجار، علی اصغر شمیم، صفحه ۵۱




ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:حکایات طنز، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده، حکایت آقامحمدخان قاجار و شغال ها،
داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ نگارش: یکشنبه 16 خرداد 1395 + نظرات ()

حکایت مرگ و زندگی


گویند صاحب دلی، وارد جمعی شد.

حاضرین همه او را شناختند و از او خواستند که پس از انجام کارهایش آنان را پندی گوید.

پذیرفت.

کارهایش که تمام شد همگی نشستند و چشم‌ها به سوی او بود.

مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت:

ای مردم ! هر کس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!

کسی برنخاست.

گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!

باز کسی برنخاست.

گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید و برای رفتن نیز آماده نیستید!


حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده




طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:حکایت، حکایت کوتاه، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایات کوتاه و آموزنده،
داغ کن - کلوب دات کام

(تعداد کل صفحات: 12)     1  2  3  4  5  6  7  ...  

...