تبلیغات
هِنــــا و مِنـــــا - مطالب ابر داستان های کوتاه و آموزنده

داستان راستان -  جلد دوم

اثر: شهید استاد مرتضی مطهری

اسکندر و دیوژن

همین که اسکندر، پادشاه مقدونی، به عنوان فرمانده و پیشوای کل یونان در لشکرکشی به ایران انتخاب شد، از همه طبقات برای تبریک نزد او می آمدند. اما دیوگنس (دیوژن)، حکیم معروف یونانی که در کورینت به سر می برد کمترین توجهی به او نکرد. اسکندر شخصا به دیدار او رفت. دیوژن که از حکمای کلبی یونان بود، شعارش قناعت و استغنا و آزادمنشی و قطع طمع بود، در برابر آفتاب دراز کشیده بود. چون حس کرد جمع فراوانی به طرف او می آیند، کمی برخاست و چشمان خود را به اسکندر که با جلال و شکوه پیش می آید خیره کرد، اما هیچ فرقی میان اسکندر و یک فرد عادی که به سراغ او می آمد نگذاشت و شعار استغنا و بی اعتنایی را حفظ کرد. اسکندر به او سلام کرد، سپس گفت: «اگر از من تقاضایی داری بگو»

ادامه داستان را در لینک زیر ببینید:

http://parcha.mihanblog.com/post/2101




ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،
داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ نگارش: پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 + نظرات ()
گزیده ای از داستانها و حکایات زیبا


داستان راستان - مرتضی مطهری - غزالى و راهزنان

داستان راستان - مرتضی مطهری - بازارى و عابر

حکایت یعقوب لیث

داستان عاشق واقعی

داستان راستان - مرتضی مطهری - مستمند و ثروتمند

داستان راستان - مرتضی مطهری -امام صادق علیه السلام و گروهى از متصّوفه - قسمت دوم

داستان راستان - مرتضی مطهری - امام صادق علیه السلام و گروهى از متصّوفه - قسمت اول

داستان راستان - مرتضی مطهری - على و عاصم

داستان صله ی رحم

داستان راستان - مرتضی مطهری - مسیحى و زره على علیه السلام

داستان راستان - مرتضی مطهری - مردى كه اندرز خواست

حكایت فضولی ممنوع - داستان آدم فضول

داستان راستان - مرتضی مطهری - مرد شامى و امام حسین علیه السلام

داستان راستان - مرتضی مطهری - اعرابى و رسول اكرم

داستان راستان - مرتضی مطهری - امام باقر و مرد مسیحى

داستان راستان - مرتضی مطهری - در ركاب خلیفه

داستان راستان - مرتضی مطهری - مسلمان و كتابى

داستان راستان - مرتضی مطهری - قافله اى كه به حج مى رفت

داستان راستان - مرتضی مطهری - غذاى دسته جمعى

داستان راستان - مرتضی مطهری - همسفر حج

داستان راستان - مرتضی مطهری - بستن زانوى شتر

داستان راستان - مرتضی مطهری - خواهش دعا

داستان راستان - مرتضی مطهری - مردى كه كمك خواست

داستان راستان - مرتضی مطهری - رسول اكرم و دو حلقه جمعیت

داستان راستان - شهید مرتضی مطهری - مقدمه جلد اوّل



داستان راستان,داستان راستان شهید مرتضی مطهری,داستان راستان مرتضی مطهری,داستان مرتضی مطهری,داستان های کوتاه و آموزنده,داستان های کوتاه از مرتضی مطهری,داستان های آموزنده شهید مطهری,داستان,داستانک,داستان کوتاه,داستان آموزنده,داستان های کوتاه,داستان های آموزنده



طبقه بندی: لینک های مفید و متنوع، 
برچسب ها:داستان راستان، داستان راستان شهید مرتضی مطهری، داستان راستان مرتضی مطهری، داستان مرتضی مطهری، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان های کوتاه از مرتضی مطهری، داستان های آموزنده شهید مطهری،
داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ نگارش: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 + نظرات ()
تاریخ نگارش: سه شنبه 28 مهر 1394 + نظرات ()

داستان دزد و كاسب

ناخدا ترسی را شنیدم كه همه روزخسبیدی و چون شب در آمدی، بر دیوار خانه مردمان شدی و هر چه باب دندان بودی، ربودی.

یكی می كوفت درب ! خانه ام دوش

كه بارت می برم بی اجر و بی مزد

اگر در وا كنی منّت پذیرم

بگفتم:كیستی؟ گفتا: منم، دزد

فی الجمله مرا رگ امر به معروف و نهی از منكر بجنبید. وقتی، آستینش گرفتم كه: شرم نداری كه شام تاریك از بهر غارت به خانه مردمان درآیی؟

گفت: شرم دارم كه شب می روم وگرنه چون فلان كاسب، به روز روشن راه مردمان می زدم.

ای دوست، نیش سوزن ما را مكن قیاس

با كا سبی كه تیر جگر دوز می زند

فرق است بین حضرت ایشان و من، كه من

راهی كه شام می زنم، او روز می زند

گفتمش:  قدم بر «دیده مخلص» نه



طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،
داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ نگارش: جمعه 13 شهریور 1394 + نظرات ()

داستان دزد و آیه الكرسی

پدر ابوبكربن نوح از قول دوستش در نهروان می گوید: عادت داشتم هر شبآیة الكرسی را می خواندم و بر دكان می دمیدم. شبی یادم رفت بخوانم، به خانه رفتم وقت خواب یادم آمد و آن را خواندم و به اطراف دكان دمیدم . فردا دكان را باز كردم دیدم دزدی هرچه در دكان است جمع كرده و مردی آنجا نشسته.

 گفتم: كیستی و اینجا چه می كنی؟

آن مرد گفت: داد نزن. من چیزی از تو نبرده ام. نگاه كن تمام متاع تو موجود است. من اینها را بستم. هر گاه خواستم ببرم، درب را نیافتم . چون بر زمین نهادم و نشان كردم باز تا خواستم ببرم، درب دیوار شد. شب را به این بلا بسر بردم تا اینكه تو درب را باز كردی.

 اكنون اگر خواهی مرا عفو كن كه من توبه كردم و چیزی هم از تو نبرده ام. آن مرد گوید دست از او برداشتم و خدا را شكر كردم.




طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،
داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ نگارش: سه شنبه 26 خرداد 1394 + نظرات ()

روزها از پی هم سپری می شد، در تمام این روزها نه به دیدن کسی می رفتم و نه اجازه دیدارم را به کسی می دادم، حتی افراد قبیله خودم، حتی پدر و برادرم.

صبح ها از چادر بیرون می رفتم و روی بلندترین تپه دشت می نشستم و ساعت ها بر آرزوهای بر باد رفته ام اشک می ریختم...





داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده



طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،
داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ نگارش: سه شنبه 26 خرداد 1394 + نظرات ()

داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده

داستان خون بس

این داستان بیان كننده یكی از هزاران آداب و رسوم غلطی است كه در اقوام مختلف ایران از جمله لرستان حاكم بوده و هم اكنون نیز كم و بیش مردم این قوم با برخی از این رسوم زندگی می كنند.

لطفا داستان را به طور كامل مطالعه بفرمایید

من دختر ایلاتی پر شر و شوری بودم، با هزاران امید و آرزو در سرم. پسرهای جوان ایل، آرزوی ازدواج با من را داشتند ولی من اهداف بالاتری در سر می پروراندم.

آرزو داشتم درس بخوانم و دکتر بشوم تا بتوانم به ایل و طایفه خود خدمت کنم. اطرافیانم می گفتند اگر به شهر بزرگی برای تحصیل بروی، دیگر به ایل باز نخواهی گشت و ماندگار می شوی، ولی من مصمم بودم که به زادگاهم و نزد نزدیکانم که همخونم بودند بازگردم و به آنها خدمت کنم. اما ...

گاهی چرخ روزگار، مسیری کاملا متفاوت از رویاهای ما برایمان تدارک دیده است.






طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:داستان، داستان کوتاه، داستان های کوتاه، داستان آموزنده، داستان های آموزنده، داستان های کوتاه و آموزنده، داستان کوتاه و آموزنده،
داغ کن - کلوب دات کام

(تعداد کل صفحات: 2)     1  2  

...