تاریخ نگارش: چهارشنبه 4 تیر 1399 + نظرات ()

ﮔﺎﻫﯽ باید …

 

ﮔﺎﻫﯽ باید ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ، ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ

ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ!

 

ﮔﺎﻫﯽﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ، ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ.

ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪی، ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ای!

 

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ می دﻫﯽ،

ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺁن را ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ!

 

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ نمی فهمد.

 

 

کاش می شد آدمی، گاهی فقط گاهی!

به اندازه نیاز بمیرد بعد بلند شود آهسته آهسته خاک هایش را بتکاند!

اگر دلش خواست، برگردد به زندگی

 

ﺧﺴﺮو ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ







برچسب ها:ﺧﺴﺮو ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ، ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ، ﺻﺒﺮ، دل، منت، بخشش،
تاریخ نگارش: دوشنبه 14 فروردین 1396 + نظرات ()

ﮔﺎﻫﯽ باید …

 

ﮔﺎﻫﯽ باید ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ، ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ

ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ!

 

ﮔﺎﻫﯽﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ، ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ.

ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪی، ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ای!

 

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ می دﻫﯽ،

ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺁن را ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ!

 

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ، ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ نمی فهمد.

 

 

کاش می شد آدمی، گاهی فقط گاهی!

به اندازه نیاز بمیرد بعد بلند شود آهسته آهسته خاک هایش را بتکاند!

اگر دلش خواست، برگردد به زندگی

 

ﺧﺴﺮو ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ




طبقه بندی: متـون عاشقـانه، متــــون ادبــی، 
برچسب ها:ﺧﺴﺮو ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ، ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ، ﺻﺒﺮ، دل، منت، بخشش،
تاریخ نگارش: پنجشنبه 30 دی 1395 + نظرات ()

چه می کنی؟

 

من بی تو نیستم، تو بی من چه می کنی؟

بی صبح ای ستاره ی روشن چه می کنی؟

 

شب را به خواب دیدن تو روز می کنم

با روزهای تلخ ندیدن چه می کنی؟

 

این شهر بی تو چند خیابان و خانه است

تو بین سنگ و آجر و آهن چه می کنی؟

 

گیرم که عشق پیرهنی بود و کهنه شد

می پوشمش هنوز، تو بر تن چه می کنی؟

 

من شعله شعله دیده ام ای آتش درون

با خوشه خوشه خوشه ی خرمن چه می کنی!

 

پرسیده ای که با تو چه کردم هزار بار

یک بار هم بپرس تو با من چه می کنی؟




طبقه بندی: شعر و مشاعره، 
برچسب ها:دل، عشق، عاشق، شعر عاشقانه، کهنه، ستاره، صبح،
تاریخ نگارش: پنجشنبه 30 دی 1395 + نظرات ()

نمی دانم چه شد؟

 

تا نگه کردم به چشمانت، نمی دانم چه شد

تا که دیدم روی خندانت، نمی دانم چه شد

 

عشق بود آیا؟ جنون؟ هرگز ندانستم چه بود

تا سپردم دل به دستانت، نمی دانم چه شد

 

تا که افتادم به دامت، رشته ی صبرم گسست

تا که خوردم تیرِ مژگانت، نمی دانم چه شد

 

تا گرفتی دست هایم را، دلم دیوانه شد

تا نهادم سر به دامانت، نمی دانم چه شد

 

گم شدم چون قایقی کهنه، میان موج ها

در شبِ زلفِ پریشانت، نمی دانم چه شد

 

بی وفا! رفتی و من با خاطراتت مانده ام

آن قرار و عهد و پیمانت، نمی دانم چه شد

 

گفته بودم تا ابد عاشق نخواهم شد، ولی

تا نگه کردم به چشمانت، نمی دانم چه شد




طبقه بندی: شعر و مشاعره، 
برچسب ها:دیوانه، دل، عشق، عاشق، شعر عاشقانه، چشم، زلف،
(تعداد کل صفحات: 2)     1  2  

...