تبلیغات
هِنــــا و مِنـــــا - مطالب ابر عشق
هِنــــا و مِنـــــا
درسی، آموزشی، مدیریت و معاونت، پرورشـی، تحقیق، پژوهش، سرگرمی، بهداشتی، پزشكی

یار می آید

 

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید

 

تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید

 

نگویم یار را شادی که از شادی گذشته است او

 

مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید

 

مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید

 

که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

 

برو ای شکر کاین نعمت ز حد شکر بیرون شد

 

نخواهم صبر گر چه او گهی هم کار می آید

 

روید ای جمله صورت ها که صورت های نو آمد

 

علم هاتان نگون گردد که آن بسیار می آید

 

در و دیوار این سینه همی درد ز انبوهی

 

که اندر در نمی گنجد پس از دیوار می آید




طبقه بندی: شعر و مشاعره،
برچسب ها: نعمت، مسلمان، عشق، شادی، علم، عاشق، شعر عاشقانه،
شنبه 9 بهمن 1395----[ نظرات ]

چه می کنی؟

 

من بی تو نیستم، تو بی من چه می کنی؟

بی صبح ای ستاره ی روشن چه می کنی؟

 

شب را به خواب دیدن تو روز می کنم

با روزهای تلخ ندیدن چه می کنی؟

 

این شهر بی تو چند خیابان و خانه است

تو بین سنگ و آجر و آهن چه می کنی؟

 

گیرم که عشق پیرهنی بود و کهنه شد

می پوشمش هنوز، تو بر تن چه می کنی؟

 

من شعله شعله دیده ام ای آتش درون

با خوشه خوشه خوشه ی خرمن چه می کنی!

 

پرسیده ای که با تو چه کردم هزار بار

یک بار هم بپرس تو با من چه می کنی؟




طبقه بندی: شعر و مشاعره،
برچسب ها: دل، عشق، عاشق، شعر عاشقانه، کهنه، ستاره، صبح،
پنجشنبه 30 دی 1395----[ نظرات ]

نمی دانم چه شد؟

 

تا نگه کردم به چشمانت، نمی دانم چه شد

تا که دیدم روی خندانت، نمی دانم چه شد

 

عشق بود آیا؟ جنون؟ هرگز ندانستم چه بود

تا سپردم دل به دستانت، نمی دانم چه شد

 

تا که افتادم به دامت، رشته ی صبرم گسست

تا که خوردم تیرِ مژگانت، نمی دانم چه شد

 

تا گرفتی دست هایم را، دلم دیوانه شد

تا نهادم سر به دامانت، نمی دانم چه شد

 

گم شدم چون قایقی کهنه، میان موج ها

در شبِ زلفِ پریشانت، نمی دانم چه شد

 

بی وفا! رفتی و من با خاطراتت مانده ام

آن قرار و عهد و پیمانت، نمی دانم چه شد

 

گفته بودم تا ابد عاشق نخواهم شد، ولی

تا نگه کردم به چشمانت، نمی دانم چه شد




طبقه بندی: شعر و مشاعره،
برچسب ها: دیوانه، دل، عشق، عاشق، شعر عاشقانه، چشم، زلف،
پنجشنبه 30 دی 1395----[ نظرات ]

عاقبت

 

در دل و جان خانه کردی عاقبت

 

هر دو را دیوانه کردی عاقبت

 

ای ز عشقت عالمی ویران شده

 

قصدِ این ویرانه کردی عاقبت

 

من تو را مشغول می کردم دلا

 

یاد آن افسانه کردی عاقبت

 

عشق را بی خویش بردی در حَرَم

 

عقل را بیگانه کردی عاقبت

 

دانه ای بیچاره بودم زیر خاک

 

دانه را دُردانه کردی عاقبت

 

مولانا




طبقه بندی: شعر و مشاعره،
برچسب ها: عاقبت، مولانا، مولوی، عشق، عقل، دیوانه، افسانه،
پنجشنبه 18 آذر 1395----[ نظرات ]

یاد تو

 

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد

 

تو که نزدیک تر از من به منی می دانی

دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

 

هر زمان نغمه عشقی است که من می شنوم

از تو گویاست، مرا یاد تو می اندازد

 

دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق

بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد

 

ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را

غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد


یاد تو
عشق
فراموش
نغمه عشقی
نغمه
عشقی





طبقه بندی: شعر و مشاعره،
برچسب ها: یاد تو، عشق، فراموش، نغمه عشقی، نغمه، عشقی،
دوشنبه 10 آبان 1395----[ نظرات ]

نگاه دار

کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی

نگاه دار دلی را که برده‌ای به نگاهی

مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد

که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی

چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد

چه مسجدی چه کنشتی، چه طاعتی چه گناهی

مده به دست سپاه فراق ملک دلم را

به شکر آن که در اقلیم حسن بر همه شاهی

بدین صفت که ز هر سو کشیده‌ای صف مژگان

تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی

چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم

که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهی

به غیر سینهٔ صد چاک خویش در صف محشر

شهید عشق نخواهد نه شاهدی، نه گواهی

اگر صباح قیامت ببینی آن رخ و قامت

جمال حور نجویی، وصال سدره نخواهی

رواست گر همه عمرش به انتظار سرآید

کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی

تسلی دل خود می‌دهم به ملک محبت

گهی به دانهٔ اشکی، گهی به شعله آهی

فتاد تابش مهر مهی به جان فروغی

چنان که برق تجلی فتد به خرمن کاهی

 




طبقه بندی: شعر و مشاعره،
برچسب ها: مژگان، چشم سیاه، چشم، سیاه، محبت، عشق، عاشق،
چهارشنبه 28 مهر 1395----[ نظرات ]

زبان عشق

 

زبان عشق برای ذهن بسیار بیگانه است.

ذهن و قلب دورترین قطب های واقعیت هستند.

فاصله هیچ دو نقطه ای دورتر ار فاصله بین ذهن و قلب نیست.

فاصله بین هیچ دو نقطه ای به اندازه فاصله بین

ذهن و قلب،

عقل و عشق‏‌،

منطق و زندگی، دور نیست.

اگر كسی به خاطر عشق دیوانه شد، ‌

دیوانگی او بیماری نیست.

در حقیقت او تنها فرد سالم،‌

تنها فرد كامل و تنها فرد مقدس بر روی زمین است.

زیرا از طریق قلبش از نو با زندگی پیوند خورده است.

اﺷﻮ




طبقه بندی: متـون عاشقـانه،
برچسب ها: زبان عشق، عشق، عقل، منطق، قلب، عاشق،
پنجشنبه 25 شهریور 1395----[ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 9 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

بهترین مطالب درسی، آموزشی، مدیریت و معاونت، پرورشـی، تحقیق، پژوهش، سرگرمی، بهداشتی، پزشكی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :