تبلیغات
هِنــــا و مِنـــــا - مطالب ابر لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی
تاریخ نگارش: سه شنبه 16 خرداد 1396 + نظرات ()

حکایت زن زشت رو

 

مردی زنی بسیار زشت رو نصیبش شد.

شبی زن با ناز و غمزه فراوان از مرد پرسید که باید از که رو بپوشاند و نزد که رویش باز باشد؟

شوهر گفت: از من بپوشان، بقیه را مختاری!

عبید زاکانی



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها:حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی قصه های مولانا، یک حکایت کوتاه از کتاب گلستان سعدی،
داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ نگارش: یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 + نظرات ()
تاریخ نگارش: یکشنبه 10 اسفند 1393 + نظرات ()

حکایت شناخت خلیفه

از وردکی پرسیدند: که امیرالمومنین شناسی؟

گفت: شناسم.

گفتند: چندم خلیفه بود؟

گفت: من ندانم خلیفه چندم بود. فقط میدانم همانست که حسین او را در دشت کربلا شهید کرد.

عبید زاكانی




طبقه بندی: داستان و حکایت، سرگرمی و تفریحی، 
برچسب ها:حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی، حکایت های کوتاه عبید زاکانی، طنزهای عبید زاکانی، طنزهای کوتاه عبید زاکانی، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، لطیفه های کوتاهی از عبید زاکانی،
داغ کن - کلوب دات کام

تاریخ نگارش: دوشنبه 17 شهریور 1393 + نظرات ()

چند لطیفه كوتاه از عبید زاكانی

ظریفی را که از بغداد بازگشته بود گفتند: در بغداد چه می کردی؟

گفت: عرق!

************

مردی به دکان بقالی رفت و گفت: پیاز بده که می خواهم دهانم را خوشبو کنم.

بقال گفت: مگر . . . خورده ای که می خواهی با پیاز دهانت را خوش بو کنی؟

************

درجایی نذری می دادند از فقیری که در آن حوالی می گذشت پرسیدند: اشتها داری؟

گفت: تنها چیزی که دارم همین است!

************

کسی دعوی خدایی کرد نزد خلیفه اش برند به او گفت: پارسال کسی اینجا دعوی پیغمبری کرد فرمان دادم گردنش را بزنند.

مرد گفت: بسیار نیکو کردید چون من او را نفرستاده بودم.




طبقه بندی: سرگرمی و تفریحی، 
برچسب ها:حکایت، حکایت کوتاه، حکایت های کوتاه، لطیفه های کوتاه، لطیفه های کوتاه از عبید زاکانی، لطیفه های عبید زاکانی، حکایت های کوتاه و طنزهای عبید زاکانی،
داغ کن - کلوب دات کام

...